خونه ی دل من و همسری
امروز و در کنار تو من خوشبختم

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام آقای همسر مهربونم .  

راستشو بخوای همونجوری که خودت می دونی این روزا زیاد دل و دماغ ندارم  

دوری دیگه طاقتمو بریده .  

فقط اومدم بگم خیلی دوستت دارم .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 فروردین ماه سال 1389 توسط بانو و آقای همسر | 9 نظر

امروز بعد از ۲۴ روز کنار هم هستیمHello  

من و آقای همسر کنار هم  

بهتر از این نمیشه  

بعدا میام

نوشته شده در تاریخ شنبه 22 اسفند ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 2 نظر

امروز هم دلتنگم  

هم دل گرفته ... 

 

 

بانو

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 8 نظر

 

 

امروز صبح بعد از بگو مگوی خیلی کوچولو با آقای همسر  

اونم سر یه چیزی که به خاطر دیگران بود  

دوباره فهمیدم  

برای هزار و هزارمین بار فهمیدم که چقدر  

مرد زندگیمو دوست دارم  

و به داشتنش افتخار می کنم .  

همسر مهربون من بهترین مرد دنیاست ! 

 

عزیزم عاشقتم .

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 8 نظر

سلام.  خوبین همه ؟ 

متاسفانه نشد من و همسرم کنار هم آپ کنیم آخه همه برنامه هامون به هم خورد

خواهرم امتحان داشت واسه دیپلم آرایشگری به همین خاطر مجبور شدیم برنامه هامون 

رو یه کم تغییر بدیم من باید می رفتم واسش مدل میشدم .  

۵ شنبه که رسیدم با آقای همسر اومدیم خونه ما و ناهار رو دست پخت خوشمزه ی مامان 

رو نوش جون کردیم اخه از قبل گفته بودم برامون کباب تاوه ای درست کنه . 

عصری بعد اینکه همسری یه کم استراحت کرد آماده شدیم و رفتیم بیرون .  

خیلی خیلی خوش گذشت  

آقای همسر برام باقالی خرید آخه خیلی باقالی دوست دارمheartshape1.gif : 46 par 30 pixels. .  

کلی خرید کردیم و یه سفره خونه ی خوشکلم رفتیم .  

اونجام خیلی خوش گذشت جاتون خالی ... 

آقای همسر برام یه گردنبند با گوشواره مروارید خرید خیلی زیباست هر کی دید خوشش اومد . 

شام خونه آقای همسر بودیم .  

تازه رفتیم نی نی کوچولوی دختر داییش که تازه به دنیا اومده دیدیو خیلی ناز بود . 

دلم می خواست بغلش کنم اما اینقدر کوچولو بود ترسیدم .  

جمعه ناهارم اونجا بودیم .   

کلی با آقای همسرو فامیلاشون که اونجا بودن گفتیم و خندیدیم 

هیچکس دوست نداشت که بیام خونهdontgosmiley.gif : 59 par 32 pixels. مخصوصا پدر شوهرم می گفت کم موندی   

می گفتن باید بیشتر بمونی اما نمیشد آخه ...

خیلی خیلی کنار همسر مهربونم خوش گذشت .  

الهی فداش بشم اینقدر خوب و مهربونه طاقت دوریشو ندارم . 

وای خدایا دلتنگیامو ببین ! 

از فردا دوباره از هم دور میشیم .  

آقای همسر عزیزم بانو مثل همیشه دلش تو رو می خواد  

بانو حسابی دلتنگت شده  

بانو رو هر لحظه به یاد داشته باش  

چون قلبش به عشق تو می تپه !  

امروز خیلی خسته شدم می خوام زودی برم لالا کنم  

نوشته شده در تاریخ شنبه 19 دی ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 4 نظر

سلاااااااااااااااااااااام به همه دوستای خوبمونHello .  

امروز با اینکه دو شیفت بودم و کلی خسته اما فکر فردا خستگی مو در می کنه

فردا با کلی احساس عشقولی میرم پیش آقای همسر ... 

البته کوتاه چون نمی تونم زیاد تعطیل کنم .  

خیلی خیلی خوشحالم Flower... 

آقای همسر مهربونم فردا میام پیشت تا روی ماهتو ببنیم

این دو هفته که ندیدمت انگار دو سال شد  

البته فکر کنم از دو هفته کمتره اما من رندش کردم . 

الهی یه دنیا فدای تو مهربونیات بشم دلم داره واسه دیدنت پر می زنه ... 

خدای خوب و مهربونم 

 به خاطر داشتن همسری  

به خاطر دیدن همسری  

به خاطر خوشبختی کنار همسری  

و به خاطر تمام خوبی های زندگی مون شکرت می کنم . 

۵ شنبه من و همسری کنار هم آپ می کنیم

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 دی ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 6 نظر

آقای همسر همین الان از پیشم رفت خونشون .  

شبو نموند چون خونمون شلوغ بود ! 

آخه ما ظهر تاسوعا نذری داریم . گفت فردا دوباره میاد پیشم ! 

اما من ... 

خیلی دلتنگشم .  

آقای همسر تو خونشون تنهایی لالا می کنهNight امشب آخه مامانش اینا نیستن !  

 منم اینجا نگرانم چون تنهاست . هر کاری کردم نره و بمونه قبول نکرد ! 

منم که اینقدر از صبح زود کار هست نمیشد برم پیشش . 

یاد دو روز قبل افتادم که پیش هم بودیم . یاد صبح که تو بغلش چشمامو باز کردم و کلی 

باهم شوخی کردیم و زدیم تو سرو کله هم آخه می دونه من قلقلکیم  

همش قلقلکم می ده .   

یاد حرفاش که همیشه آرومم میکنه وقتی برام از لحظه های قشنگ 

 زندگیمون میگه.

نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 10 نظر

حالا که منتظرم تا روی ماهتو ببینم دیر می گذره عزیزم .

آخه چی کار کنم دیگه طاقت ندارم .

.

.

.

.

.

آره تا دو روزه دیگه آقای همسرو می بینم و این یعنی اوج خوشی .

آخه من به غیر اون کسیو ندارم که واسه دیدنش اینهمه انتظار بکشم .

.

.

.

از خوشحالی واقعا نمی دونم چی بنویسم .

از دور می بوسمت عزیییییییییییییییییییییییییییزم .

احساس می کنم یه جای دیگم و رو این زمین نیستم

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 7 نظر

 

 

امروز حس خیلی خوبی دارم . چون دارم به روزایی که همسری رو می بینم  

نزدیک میشم و این یعنی اوج خوشبختی .  

امروز صبح رفتم یه آرایشگا ابروهامو واسه آقای همسری خوشمل کردمHippie .  

چقدر قشنگه وقتی یه نفر هست تا تموم کارهاتو به خاطرش انجام بدی .  

چقدر خوبه زندگی وقتی واسه یه نفر مهم هستی . 

دیشب آقای همسر تلفن زد و گفت که پدر آقای همسر واسه تالار عروسی مون  

صحبت کرده و تکلیفش مشخص شده .  

خبر خیلی خوبی بهم داد .  

همسر عزیزم هر چقدر که روزهام می گذره و به روز دیدنت نزدیک تر میشم خیلی  

حس بهتر و بهتری دارم . چون همیشه دیدن تو و بودن کنار تو بهترین لحظه های 

زندگی منه عزیز دلم.   

الهی من فدای این همه صبوری و مهربونی ات بشم . اگه تو نباشی می خوام  

دنیا نباشه .  

خوشحالم که بعد یه عالمه دوری دوباره آغوش گرمتو تجربه می کنم .  

الهی من فدای صدای مردونه ات بشم که هیشه با متانت خاصی که تو صدات  

هست تو اوج دلتنگی آرومم می کنی .  

آقای همسر بانو با همه ی وجودت عاشقته ! 

مرسی از این همه مهربونی ات عزیزم  

 

 

 

 

عاشق همیشگی وجودت : بانو

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 5 نظر

خیلی ناراحت و دلتنگم . دارم از دوری میمیرم . 

از این همه دوری خسته شدم .  

خدایا چرا تموم نمیشه ؟ 

آقای همسر مهربونم همیشه همه تلاششو می کنه تا من خوشحال باشم  

اما مگه این همه دوری می زاره ؟  

دلم تنگ شده برات همسری جونم .  

هر چقدر که میریم جلو انگار لحظه ها دیرتر می گذره .  

حدود نیم ساعته صفحه رو باز کردم  

اما دستم به نوشتن نمیره ! 

.  

خیلی دلتنگم .  

 

 

 

بانو

نوشته شده در تاریخ شنبه 21 آذر ماه سال 1388 توسط بانو و آقای همسر | 3 نظر
   1      2   >>
قالب وبلاگ